|
تماس با مدیر |
آرشيو مطالب |
آخرین مطالب |
|
درباره ما این وب وابسته به هیچ گروه و سازمانی نیست و از نظر فکری فقط از احکام شرعی و منویات امام خامنه ای تبعیت می کند . دیگر امکانات |
![]() + نوشته شده توسط b-zanjan در سهشنبه 06 خرداد 1393 و ساعت
17:17 |
ارسال نظر(2)
آقای ن دانش لطف کردن و خاطرات خودشون را از بسیج و جبهه رفتن ارسال نمودند که ما به مرور انها را انشالله منتشر خواهیم کرد. 13 ساله بودم گفتن بسیج ثبت نام می کنه من و برادرم رفتیم ثبت نام کردیم آموزشها را طی کردیم و به عضویت بسیج در آمدیم آموزش که نگو کافر مسلمان کردن بود . اون زمانها مقر بسیج در کنار یک قبرستان قدیمی بود ضمن اینکه بسیج را بسیج ملی می گفتن بعدا تقییر نام به بسیج مستضعفین داد . من همیشه از شانه گذاری تفنگ M1 می ترسیم چون می ترسیدم انگشتم لای کلنگدن بمانه ، برنو از من بلندتر بود ، زورم هم به به گلنگدن ژ3 نمی رسید . خلاصه یه روز بنا شد من نگهبان شب طرف قبرستان باشم برادرم نگهبان دژبانی روزش چند مرده تصادفی آورده بودند دیدم تابوتها را قبرستان روی هم چیدند راستش از نگاه به قبرستان می ترسیدم یه دفعه صدای حرکت از تابوتها را شنیدم دادشم را فریاد زدم... پاسبخش امد گفت برادر اینجا من را صدا کن نه دادشت را حالا چی شده : گفتم خدایی اوتابوتها یه صدایی دارند و تکان می خورند گفت نمی شه برادر یعنی چه خندید و رفت ... یکدفعه بدقت نگاه کردم دیدم باز تابوت تکان خورد ، این بار فرار کردم پیش برادرم دیدم پاسبخش اونجا پیش برادرمه می گفت ومی خندیدند ... گفت برای چی برادر پستت را ترک کردی گفتم بابا تابوته حرکت می کنه چکار کنم : گفت حالا که اینطوریه بیا بریم ببینیم چیه با هم رفتیم پشت دیوار من اولین بار بود شب وارد قبرستان می شدم رفتیم سراغ تابوتها نزدیک تابوتها یکی که بالا بود حرکت کرد پاسبخش فریاد زد هر کی هستی بیا بیرون و الا تیر اندازی می کنم یه بار دیکه تکان خورد پاسبخش یک تیر هوایی شلیک کرد همچین که صدای تیر آمد یک سگ بیرون پرید... دیگه نای صحبت کردن و راه رفتن نداشتیم . ولی جلو رفتیم چراغ قوه را که انداختیم دیدیم تابوتها خونی هستند و سگه برای این امده . به خونه که برگشتم چند روز مریض شدم ...
|
لوگوی وبگاه همکاران سایبری موضوعات مطالب برچسبها نوای وب پخش انلاین همکاران دیگر |