|
تماس با مدیر |
آرشيو مطالب |
آخرین مطالب |
|
درباره ما این وب وابسته به هیچ گروه و سازمانی نیست و از نظر فکری فقط از احکام شرعی و منویات امام خامنه ای تبعیت می کند . دیگر امکانات |
![]() + نوشته شده توسط b-zanjan در جمعه 04 مهر 1393 و ساعت
23:29 |
ارسال نظر(1)
گوهرِ عقل |
| ;گر عشق نبودی و غمِ عشق نبودی | ;چندین سخن نغز که گفتی و که شنودی؟! |
| ;ور باد نبودی که سر از زلف ربودی | ;رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی؟! |
* * *
| ;عشق به بازار روزگار بر آمد | ;دمدمه ی حُسن آن نگار برآمد |
| ;عقل که باشد کنون چو عشق خرامید | ;صبر که باشد کنون چو یار برآمد |
| ;نامِ دلم بعد چند سال که گم بود | ;از خمِ آن زلفِ مشکبار برآمد |
* * *
| ;سودای میان تهی ز سر بیرون کن | ;از ناز بکاه و در نیاز افزون کن |
| ;استاد تو عشق است چو آن جا برسی | ;او خود به زبانِ حال گوید چون کن |
محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که همه عشقی، محبت باشد اما همه محبتی، عشق نباشد.
و محبت خاص تر از معرفت است، زیرا که همه محبتی، معرفت باشد اما همه معرفتی، محبت نباشد.
از معرفت، دو چیزِ متقابل، تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند، زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب و ملایم جسمانی یا روحانی که آن را خیرِ محض خوانند و کمال مطلق خوانند و نفسِ انسان، طالبِ آن است و خواهد که خود را بدانجا رساند و کمالْ حاصل کند، یا به چیزی خواهد بود که نه ملایم بود و نه مناسب، خواه جسمانی و خواه روحانی که آن را شرِّ محض و نقص مطلق خوانند. و نفسِ انسانی دائما از آنجا می گریزد و از آنجاش نفرتی طبیعی به حاصل می شود.
پس اولْ پایه، معرفت است و دومْ پایه، محبت و سومْ پایه، عشق.
و به عالمِ عشق که بالای همه است نتوان رمیدن تا از معرفت و محبت، دو پایه ی نردبان نسازد.
عالمِ عشق، منتهای عالمِ معرفت و محبت است.
| ;عشق، هیچ آفریده را نَبُود | ;عاشقی جز رسیده را نَبُود |
عشق را از «عَشَقَه» گرفته اند و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بنِ درخت.
اول، بیخ در زمینِ سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله ی درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میانِ رگِ درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد تا آن گاه که درخت خشک شود.
هم چنان در عالمِ انسانیت که خلاصه ی موجودات است، درختی است که آن به حَبَّةُ القلب پیوسته است و حبة القلب در زمین ملکوت روید. آن حبة القلب دانه ای است که باغبانِ ازل و ابد در باغِ ملکوت نشانده است و به خودی خود آن را تربیت فرماید.
و صد هزار شاخ و بالِ روحانی از آن سر بر می زند... چون این شجره ی طیّبه، بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را درو پیچد تا به جایی رسد که هیچ نمِ بشریت درو نگذرد.
پس آن شجره شایسته ی آن گردد که در باغ الهی جای گیرد و چون این شایستگی از عشق خواهد یافتن، عشق عملِ صالح است که او را بدین مرتبت می رساند.
پس اگر چه عشق جان مرا به عالمِ بقا می رساند، تن را به عالمِ فنا باز آرد، زیرا که در این عالم، هیچ چیز نیست که طاقتِ بارِ عشق تواند داشت.
شهاب الدین سهروردی ، صفحه 29